دلنوشته های تنهایی من
در این خانه ی متروکه ی ویران را کسی دیگر نمی کوبد کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش ، اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد به او که عاشق او بودهام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد روزگار همچنان می گذرد تازیانه اش را بر اندامم هنوز احساس میکنم سنگینی بارش شانه هایم را خرد کرده هر ثانیه صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنوم سکوت میکنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر به درک آن نیستم امید هایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوند باز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره هر روز با این آرزو بر می خیزم و هر شب آرزوی سوخته ام را در دلم دفن می کنم وای از آن روز می ترسم می ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم نباشد نمی دانم دیگر آن روز چه باید کرد ؟؟؟؟؟ من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت كنم با فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از ما مي روي آرزو دارم شبي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را . . . می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که شبها در کنار عکس من چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید بگی : گل من باغچه نو مبارک شب از کار توانفرساي روزانه به سوي کلبه خويش ، پا را مينهم در پيش و اشکي گرم بر رخسار سردم نقش ميبندد ؛ شب که او خندان و سر خوش پنجه هایم با جنونی رنگ حسرت گیسوانم را کشد نالان، او میان شور شیرین هوس لب به روی گونه هایت می نهد آنگاه بوسه باران می کند سر تا به پایت آه... می پرستد شور چشمت من کنار بستری خالی به امید پناهی گرم پتوی دیگری بر روی آغوشم کشم حسرتی بالاتر از این هست؟! خواب را مهمان چشمانش کند تا که شاید زودتر صبح گردد حسرتی بالاتر از این هست؟! شب که او در خواب هفتم آسمانها را بپیماید من چو یک دیوانه می غلتم نمی آید سراغم خواب جای بوی عطر و دود تلخ سیگارت ، کنار بستر من بوی مرگ و ناله و اندوه می آید بغض تلخم می شود هق هق شب که من با آرزوی مرگ سر به بالین می گذارم او به شوق با تو بودن در طلوعی نو بیارامد من چه تنها و غریب و عاشقم هر شب... حسرتی بالاتر از این هست؟! یک شب آخر... جای او ، من... آرزویی خوشتر از این هست؟! نمی خواهی مرا اما، نمی گویی به من هرگز شك ندارم دوباره با او باز شك ندارم غروبها ديگر گفته بودم كه بين من يا او شك ندارم كه در كنار تو اين غرور من است در اين شعر من خودم گفتمش كه آزادي مي خراشد چه سخت روحم را شبی مست رفتم اندر ویرانه ای ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم در کنار پنجره تا که دیدم صحنه دیوانه ای پیرمردی کور و فلج در گوشه ای مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای پسرک از سوز سرما می زند دندان به هم دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای پس از آن سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای . یه عالمه مطلب طنز و خنده دار گذاشتم بدو بیا تو. زود باش دیگه ادامه مطلب رو کلیک کن چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...! بعضی وقت ها از خودم می پرسم چرا تموم عاشقا دلی پر از غصه دارن؟ میگن عشق هدیه خداست.پس چرا اشک های ناتموم نصیب بیشتر عاشقا می شه؟ وقتی عمیق تر فکر می کنم به این نتیجه میرسم که عشق واسه رسیدن نیست. بلکه عشق، حسرت رسیدنه.به قول افلاطون که میگه: وصال مدفن عشق است. تو چی فکر میکنی؟ دوست دارم نظرتون رو در این رابطه بدونم. آرش ايران زمين مانند شده. سرخ وگلگون بود. نگرانی درچشم ها موج میزد. سپاه توران به فرماندهی افراسیاب از رود جیحون گذشته بود ایرانیان از پیروزی نامید و از ننگ شکست اندوهگین شده بودند. روزگار به سختی میگذشت وچاره ای جزبردباری نبود. سرانجام دو سپاه بر ان نهادند که آشتی کنند. تورانیان پیشنهاد کردند که پهلوان ایرانی تیری به سوی خاور پرتاب کند. هرجا که تیر فرود آید انجا مرز ایران و توران باشد… این خبر را هر دهانی زیرگوشی بازگو میکرد. آخرین فرمان وآخرین تحقیر مرز راپرواز تیری میدهد سامان وگر به نزدیکی فرود اید خانه هامان تنگ آرزومان کور…وربپرد دور تا کجا؟ تا چند؟ اه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟ راستی چه پیشنهاد دشواری ! مگر یک تیر چقدر پرتاب میشود؟؟ کدام تیر انداز این کار بزرگ را انجام خواهد داد؟ آرش کمانگیر تیر انداز ماهر ایرانی،خود را برای پرتاب این تیر آماده کرد. همه نگران و منتظر پای کوه دماوند ایستاده بودند. مادران دعا میکردند، پیر مردها اشک میریختند، کودکان با بی تابی آرش کمانگیر را با قامتی رشید و استوار پای کوه ایستاده بود نگاه میکردند. آرش با قدم های محکم از کوه بالا رفت. بالای تخته سنگی بزرگ ایستاد بازوان و تن نیرومند خود را به همه نشان داد و گفت:خوب ببنید! در بدن من هیچ نقص و عیبی نیست اما خوب میدانم چون تیر از کمان رها شود همه نیروی من از تن بیرون خواهد رفت من جان خود را در تیر خواهم گذاشت و برای سربلندی ایران فدا خواهم کرد. آرش با نیروی آرامش وگام های بلنداز کوه بالا رفت تا به قله رسید. درآنجا دست به دعا برداشت و با خدای خود زمزمه کرد: ای خدای آسمان ها ، ای آفریدگار کوه ها ودریاها، ای توانایی که به ما توانایی بخشیده ای. مرا یاری کن تا سرزمین ایران را از دست دشمنان رها کنم. آنگاه از بالای قله به دشت های سبزو رودهای آبی نگریست. صدای مردم از همه جا به گوش میرسید. آرش نام خدا را بر زبان آورد وبا همه توان کمان را کشید. تیر همچون پرنده ای تیز بال پرواز کرد . از بامداد تا نیمروز در پرواز بود ودر کنار رود جیحون بر ساقه درخت گردویی که در جهان از ان تناورتر و بلندتر نبود نشست و آنجا مرز ایران و توران شد. مردم از پیر و جوان به سمت قله روان شدند. آرش بی جان بر تخته سنگی افتاده بود. آری، آری، جان خود را در تیر کرد آرش ، کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش . میگویند هنوز هم کسانی که از البرز کوه می گذرند نام آرش را با افتخار صدا میکنند. سنگها ، دره ها وچشمه ها نیز تقدیم به تمام عاشقانی که در راه عشق سوختند و هیچکس اونهارو نفهمید. الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی گفته بودی سهراب....! (بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که ا ز حادثه ی عشق تر است) ولی از خستگی عشق چه میدانستی؟ شوکرانش را آیا هرگز به تو قطره قطره نوشاندنش کس؟ شده یک بار به جز گرمی عشق به غم سردی آن هم برسی؟ سردی عشق چیز ویرانگر بی احساسی است در همه زندگی ات داشتی لحظه ی بی توصیفی؟ سهراب عشق جز چهره گل، آب، درخت چهره ی دیگری هم دارد عشق سنگی است که زیبایی را در نگاهم چه حقیرانه شکست سهراب.....! عشق را گرچه من تجربه اش کردم و شربتش را نوشیدم گر تو هم تجربه اش میکردی شاید چنین میگفتی: (بدترین درد رسیدن به نگاهی است که در سردی عشق رنگ خود باخته است) (1)(3).jpg)
بعد از مرگم چه کسی
نظر یادتون نره


نظر یادتون نره


ميتوانستم فراموشت کنم
يا شبي چون آتش سوزان دل
در لهيب سينه خاموشت کنم
کاش آن شب در گلستان خيال
اي گل زيبا نميچيدم تو را
تا بسوزم در خيال آرزو
کاش هرگز نمي ديدم تو را
نظر یادتون نره


نظر یادتون نره

وقتی مجبوری خودتم گول بزنی
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم ؟!
آنقدر غرق جنون بود که پَرپَر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
عاشقی ساده که يک روز کبوتر شد و رفت...
نظر یادتون نره

نظر یادتون نره


نظر یادتون نره 

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ....
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی....
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک
گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری .......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب
نظر یادتون نره


صدايي جز صداي پاي من از پي نميآيد ؛
به جز من عابري در شهر پيدا نيست ؛
خيابانهاي پرجوش و خروش شهر خاموش است ؛
زمان آبستن سرماي جانسوز است ، زغربال هوا بر دامن شب نقره ميبارد.
کلاغي پير بر روي درختي لانه ميجويد ،
سگ آواره اي از شدت سرما مثال بيد ميلرزد ؛
تنم از خستگي با پتک ميکوبد ،
سرم را در گريبان کرده ام پنهان ،
که از سرماي جانسوز زمستان در امان باشم ؛
دو پايم در تيرگي ها راه ميپويد ،
زن هرجايي اندر انتظاري عابري،
تن رنجور خود را به هرسو ميکشاند؛
که شايد در چنين ساعات شب مرد هوسبازي به دام افتد و او را با پشيزي چند در آغوش خود گيرد ، پس آنگه لقمه ناني بدست آرد که شکم را از عذاب بيغذايي ها رها سازد .
من از اين صحنه هاي زشت و بدمنظر به راه خويش ،
پا را مينهم در پيش و اشکي گرم بر رخسار سردم نقش ميبندد .
در اين تاريکي و ظلمت ناگهان صداي ناله اي در گوش من بنشست .
ز لرزش رشته تار دلم بگسست ،
قدم را تندتر کردم تا ببينم کيست ،
فغان و ناله اش از چيست ؛
چو ديدم فقيري لامکان از شدت سرما ،
چو مار زخم خورده مي پيچد از درد ،
سخنهايش شرر بر جان ميزد ؛
خداوندا جوابم ده ، شنيدم هرکه را خواهي دهي عزّت،
شنيدم هرکه را خواهي دهي ذلّت،
خداوندا عزّت و ذلّت به دست توست ؛
اي پروردگار دانا ، چرا اين دردهاي دردمندان را طبيبي نيست ؟
چرا با اين همه نعمت مرا از آن نصيبي نيست ؟
خداوندا ستم کافيست !
زمان با برف خود آنشب ، براي او کفن ميدوخت ، درون کاخ زيبا چلچراغي تا سحر ميسوخت.
نظر یادتون نره


لطفا به ادامه مطلب بروید
نظر یادتون نره
ادامه مطلب

سرمه بر مژگان خود پاشد
تا به شادی چهره خود را برای تو
و شاید اشتیاق تو بیاراید
چشم من همچون یتیمی داغ دیده
بالشم را می کند از اشکهایش خیس
حسرتی بالاتر از این هست؟!
شب که با سر پنجه هایش
می نوازد تار زلفت را
می ستاید گرمی آغوش امنت...
تا که شاید گرم گردد پیکر یخ بسته ام
شب که او بر روی بازو های قدرتمند تو سر می گذارد
تا که حتما با خیالی راحت و خوش
من درون بستر تنهاییم لحظه هارا می شمارم
حسرتی بالاتر از این هست؟!
نظر یادتون نره


چرایش را نمی دانم!
نمی خواهی که حتی دل نگاهش را
به چشمان تو اندازد
نمی خواهی کنار من قدم برداری و حتی
نمی خواهی که نامت بر زبان آرم
نمی خواهی مرا اما، نمی گویی به من هرگز
چرایش را نمی دانم!
نمی خواهی که حتی لحظه ای در فکر من باشی
نمی خواهی که اشکم را بریزم پیش پای تو
نمی خواهی که دست سرد من باشد
انیس دست گرم تو
نمی خواهی مرا اما، نمی گویی به من هرگز
چرایش را نمی دانم!
ولی من خوب می دانم
که تو هرگز نمی خواهی مرا گرچه،
چرایش را نمی دانم!!!
نظر یادتون نره


گوشه اي گرم گفتگو هستي
دست او را گرفته اي در دست
خوش به حالش كه مال او هستي
چون دو عاشق كنار هم هستيد
نيست هرگز غروبتان غمگين
چون به هم بي بهانه دل بستيد
انتخاب كن يكي و بعد بگو
از نگاهم فرار مي كردي
آخر اما يواش گفتي : او
روزگارش پر است از شادي
خوش به حال دلش شود چون كه
اين تو هستي كه دل به او دادي
مي شود خط خطي به آساني
مي چكد روي دفتر شعرم
قطره اشكم چه تلخ و پنهاني
تا كه دنيا به ميل او گردد
مرگ من را خدا ميسر كن
گر بخواهم كه بازبرگردد
اين كه بي تو چه قدر بدبختم
مانده ام در تظاهر اين كه
با فداكاري ام چه خوشبختم
نظر یادتون نره


نظر یادتون نره ها
ادامه مطلب
کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ی زر!
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد .
نظر یادتون نره

ادامه مطلب
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد


خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

نام تو به فره نام ايران است و بلندي قامتت به بلنداي دماوند سپيد يال، چنان كه بستر سينه ات را به فراخي دشت ميشان دانسته اند؛ و سياهي گيسوانت به شب هاي مخملين سبلان
نظر یادتون نره

.jpg)

نظر یادتون نره
واسه دیدن بقیه عکس ها ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
نظر یادتون نره


نظر یادتون نره

| Power By:
LoxBlog.Com |


آمار
وبلاگ: